اشاره:

شهید شهریاری را قبل از شهادتش عده ای خیلی خوب می شناختند. عده ای خیلی خوب می دانستند غنی سازی ۲۰ درصد اورانیوم و بسیاری پیشرفت های علمی ایران در علوم هسته ای مدیون تلاش های اوست و اگر نباشد، از سرعت این پیشرفت ها كاسته خواهد شد.

این دسته كه طیف گسترده ای هستند. از نخست وزیر اسراییل و روسای موساد و سیا، تا موتور سوار مزدوری كه بمب را به بدنه خودروی شهید شهریاری چسباند.

همان ها كه گفتند ترور شهید شهریاری اقدامی غیر جنگی برای توقف پیشرفت ایران بوده است؛ همان هایی كه پس از شنیدن خبر ترور شهریاری، نفس راحتی كشیدند.

دسته دیگری هم بودند كه وقتی خبر شهادت شهریاری را شنیدند نفس در سینه هایشان حبس شد و در سینه ماند تا بغض هاشان بتركد و همراه با سیل اشك جاری شود. اینها هم شهریاری را خوب می شناختند.

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی پس از شهادت این استاد گرانقدر خاطراتی از این شهید را گردآوری نموده كه در ادامه بخش هایی از خاطرات شهید دكتر مجید شهریاری از نظرتان می گذرد.
این خاطرات روایت های دست دوم است برای دسته سومی كه شهریاری را با شهادتش شناختند.

دكتر برایمان تعریف كرده بود كه كلاس اول یا دوم دبستان كه بوده، موقع املا نوشتن یكی از همكلاسی ها از روی دست دكتر تقلب می كرده. دكتر می گفت لجم در می آمد كه چرا كسی كه درسش خوب نیست نمره اش اندازه من شود؟ گفت عمدا بعضی كلمات را غلط نوشتم تا او هم غلط بنویسد. خودم هم كه قبل از اینكه دفترم را به معلم بدهم، سریع غلط ها را پاك كردم./شاگرد شهید

***

دكتر می گفت معلم های دوره دبیرستان كه پدرم را می دیدند به پدرم می گفتند این خیلی درسش خوبه. ان شاالله استاد میشه. پدر هم جواب می داد كه مجید! عمراً استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه كه نمیشه./شاگرد شهید

***

دكتر خودش تعریف كرد كه معلم دوره دبستانمان، برای بچه های كلاس چهارم مسئله ای طرح كرد كه نتوانستند حل كنند. معلم به آنها گفت اگر نتوانید این مسئله را حل كنید، از كلاس پایین یك نفر را می آورم تا حل كند. بچه ها حل نكردند و معلم من را برد تا مسئله آنها را حل كنم. خیلی ریزاندام بودم و بر عكس من، آن پسری كه قرار بود مسئله را حل كند، هیكل درشتی داشت. معلم من را روی دوشش گذاشت تا دستم به تخته برسد و بتوانم مسئله را حل كنم. در حالی كه مسئله را حل می كردم به این فكر می كردم بعد از كلاس با آن پسر درشت هیكل چه كنم؟ /شاگرد شهید

***

در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت، اما رها كرد. گفتم چرا رها كردی؟ گفت بعضی خانواده ها آداب شرعی را رعایت نمی كنند. بعد خاطره ای تعریف كرد. گفت آخرین روزی كه برای تدریس رفتم مادر نوجوانی كه به او درس می دادم بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود. گفتم لااقل یك چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم! از همان جا برگشتم./دوست دوران دانشجویی

***

به خاطر كمبود روحانی پیشنماز خوابگاه هر از گاهی تغییر می كرد، این امر برای ما در اقتداء به افراد مختلف مشكل ایجاد می كرد. یكی از ملاك های ما در اقتداء به افراد این بود كه آقا مجید به ایشان اقتداء كرده باشد. /دوست شهید

***

سال 77، 78 بحث های پلورالیسم دینی مطرح بود آن ایام بحث های آقای جوادی آملی را دنبال می كردیم، ایشان در بحث از كثرت به وحدت رسیدن عالم امكان تأكیدی داشتند. این بحث های در دوران اصلاحات در ذهن ما چرخ می خورد. یك بار سر كلاس دكتر بودم ایشان فرمول جاذبه بین دو بار الكتریكی یا فرمول رابطه بین دو جرم را استفاده كرد، بعد فرمول های مشابه را كنار هم چید و خیلی قشنگ گفت وحدت را می بینید؟ در آن فضا برای ما خیلی جالب بود. آن زمان در ذهنم این بحث را به صحبت های آقای جوادی آملی شباهت دادم. بعد از همسرشان شنیدم كه دكتر بحث های فلسفی و عرفانی آقای جوادی آملی را دنبال می كردند. آن موقع نمی دانستم./شاگرد شهید

***

رفتار دكتر به گونه ای بود كه آدم ها را به مسائلی راغب می كرد. خیلی از دختران دانشجو كه هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یكی دو سال كه با ایشان یا دكتر عباسی آشنا می شدند چادری می شدند./شاگرد شهید

***

اگر به خانه ما زنگ بزنید روی پیغام گیر صدای مجید را می شنوید كه می گوید پیغام بگذارید، یادگار نگه داشته ام. پریشب كه ما نبودیم مادر دكتر زنگ زده بود صدای مجید را كه شنیده بود گریه اش گرفته بود. ادامه پیغام حاج خانم ضبط شده، گفته بود سلام عزیزم می خواستم صدای بچه ها را بشنوم، با زبان تركی گفته فدای صدایت بشوم، دیشب زنگ زدم به حاج خانم بغض كرد، گفتم پیغامتان را گرفتم. گفت صدای مجید را شنیدم. گفتم صدا را برای شما نگه داشته ام. هروقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزن. هفت تا زنگ كه بخورد مجید حرف می زند./همسر شهید

***

عادت به ترتیل داشت. انصافاً صدای قشنگی داشت. یكی از دوستان صوت ترتیلش را ضبط كرده. الآن در موبایل دخترم هست. به سبك استاد پرهیزگار می خواند. با حافظ عجین بود. از خواندن دیوان حافظ لذت می برد. وقتی حافظ می خواند، اشك روی گونه هایش روان بود. بعضی وقت ها دلش می خواست خانمش را هم شریك كند. می آمد آشپزخانه، می گفتعزیز؛ ببین چه گفته، شروع می كرد به خواندن من هم ظرف می شستم. طوری رفتار می كردم كه یعنی گوشم با تو است. قابلمه را زمین گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. این یك بیتش را دوباره بخوان. می خواستم به او نشان دهم كه من هم در این حال هستم. خیلی با توجه به او گوش دادم. شاید احساس می كرد كه من هم یك ذره می فهمم. خوشحال می شد. همیشه به خدا می گفتم چه شد كه مجید را سر راه من قرار دادی./همسر شهید

***

می خواستیم بین دو رشته امتحان دهیم. برای این كار حتماً باید درس ترمودینامیك را پاس می كردیم. همراه مجید از یكی از دوستان خواستیم كه درس ترمودینامیك را به ما درس دهد. قبول كرد و سه روز به ما درس داد. بعد از امتحان، نمره مجید چهار نمره بیشتر از آن دوستی بود كه به ما درس داد. او به شوخی به مجید گفت اینها را من به تو یاد دادم! چطور بیشتر شدی؟! /دوست دوران دانشجویی شهید

***

یك مقطعی احساس كردیم بین اساتید تضادها و دسته بندی هایی وجود دارد. معمولاً چنین گروه بندی هایی در دانشكده های مختلف وجود دارد؛ اما احساس كردیم این تیپ اساتید را در دانشكده زیاد تحویل نمی گیرند. دكتر شهریاری و دوستانش می خواستند دانشكده فیزیك تبدیل به دانشكده مهندسی هسته ای شود، اما جبهه مقابلشان در برابر این كار مقاومت می كرد. طیف دكتر شهریاری و دوستانش حزب اللهی بودند. طرف مقابلشان هم در ظاهر مذهبی بود؛ اما به راحتی درباره دیگران حرف و تهمت می زدند. اما دكتر شهریاری و دوستانش حتی اجازه نمی دادند سر كلاس هایشان از اختلافات صحبت كنیم. منش و اخلاقشان این بود./شاگردشهید

***

سال 64 یا 65 تصمیم گرفتم از جبهه برگردم و بعد از گذراندن چند واحد درسی دوباره برگردم. رفتم پیش دكتر، گفتم بعضی از درس ها پیش نیاز دارد و من نمی توانم آنها را بخوانم. بعد گفتم كه خوش به حال شما. دكتر گفت خوش به حال ما نه! بلكه خوش به حال شما. گفتم چرا؟ گفت كه شما در جبهه چیزهایی به دست آوردید كه ما هرچه درس بخوانیم یا درس بدهیم، نمی توانیم به آنها برسیم. ایام جنگ عده ای به سمت شهادت می رفتند؛ اما دكتر خودش زمینه هایی فراهم كرد تا شهادت سراغش بیاید. البته دكتر دو نوبت جبهه رفته بود؛ در عملیات مرصاد هم بود./دوست دوران دانشجویی شهید

***

در سال 66 و 67 كه در خوابگاه بودیم، دوستان عمدتاً در بعضی از دروس پایه مشكل داشتند. برنامه ای طراحی شد تا آقای شهریاری ریاضی یك و دو را به بچه ها آموزش دهد. بعد از جنگ هم، نهادی در دانشگاه ها ایجاد شد كه یكی از اهداف آن كمك به افرادی بود كه به واسطه حضور در جبهه از درس عقب افتاده بودند. دكتر در این زمینه به شدت فعال بود و كلاس های جمعی یا دو، سه نفری تشكیل می داد. /دوست دوران دانشجویی شهید

***

اسباب كشی آزمایشگاهی كار سختی است. وسایل آزمایشگاهی، هم سنگین هستند و هم حساس. قیمت آنها هم بسیار بالا است و بعضی از آنها را به واسطه تحریم نمی توانستیم از خارج بخریم. برای انتقال آنها چند نفر از خدماتی ها را به كار گرفتیم. خود دكتر هم بود و مرتب تذكر می داد تا وسیله ای نشكند. یك دفعه پای یكی از نیروها گیر كرد و یك وسیله شكست. دكتر او را سرزنش كرد. آن بنده خدا دلگیر شد و از جمع فاصله گرفت. چند دقیقه بعد دكتر رفت كنارش و صورتش را بوسید. گفت از من ناراحت نباش، اینها همه قیمتی اند و كمتر پیدا می شوند. باید مواظب باشیم. /شاگردشهید

***

سه شنبه ها همراه دكتر شهریاری و دیگر دوستان می رفتیم فوتبال. یك روز هندوانه ای گرفته بود تا بعد از بازی بخوریم. دم اذان، هوا تاریك شد؛ فوتبال را تمام كردیم. همگی دویدیم سر هندوانه و شروع كردیم به خوردن. دكتر شهریاری با همان لباس ورزشی در چمن شروع كرده بود به نماز خواندن؛ بعد آمد سراغ هندوانه!/دوست شهید

***

نسبت به ائمه(ع) خیلی تعصب داشت. حتی در وفات حضرت عبدالعظیم حسنی مشكی (ع) می پوشید. می گفتیم دكتر چه اتفاقی افتاده؟ می گفت وفات است. شده بود تقویم مذهبی ما. حساس بود در ولادت همه ائمه(ع) شیرینی پخش كنند. اگر نمی كردند ناراحت می شد. می گفت مگر امام تنی و ناتنی داریم كه برای ولادت امام علی(ع) از دو روز قبل شیرینی می گذارید، ولی برای ولادت امام هادی(ع) یا سایر امام ها نمی گذارید. اگر نگرفته بودند، خودش شیرینی می گرفت و در دانشكده پخش می كرد./كارمند دانشگاه

***

درباره دانشجوها می گفت این ها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اینها را به ما سپرده اند. اگر مریض می شدند یا مشكل مالی داشتند، رسیدگی می كرد. به سؤالات دانشجویان اساتید دیگر پاسخ می داد. بعضاً دانشجویانش اعتراض می كردند چرا دانشجویان اساتید دیگر جلوی اتاقش صف می كشند./همكار شهید

***

به زندگی شخصی دانشجوها به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم كه موقع ازدواج، به مشكل مالی برخورد. استاد كمكش كرد تا زندگی اش را شروع كند. گفته بود هروقت داشتی، برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی گرداند. همیشه نگران شغل و آینده دانشجوها بود. اگر می دید دانشجویی سال قبل فارغ التحصیل شده، ولی هنوز شغل ندارد، برایش شغلی پیدا می كرد یا در پروژه های خود، از او استفاده می كرد. این نگرانی همیشه در ذهنش بود. دانشجوهایی كه با دكتر پروژه داشتند، می گفتند امكان نداشت دكتر سر ماه فراموش كند حق الزحمه ما را بدهد. حواسش بود اگر یكی از بچه ها متأهل است و درآمدی ندارد، به او كمك كند./شاگرد شهید

***

با دوستانی كه در امیركبیر درس خوانده بودیم (ورودی های سال 62، 63 یا 64)، هر شش ماه یا هر سال یك بار جلسه داشتیم. دكتر هم می آمد. در یكی از جلسات به من گفت روستایی در اصفهان هست به نام «كوهپایه» كه حدود 100 كیلومتر از اصفهان فاصله دارد. آدرسی داد و یك شخص را معرفی كرد. خواست بررسی كنیم اوضاع او چگونه است. دو هفته بعد گزارشی به ایشان درباره آن شخص دادم. آن شخص تحصیل كرده بود، اما مشكل ذهنی و عصبی داشت. دكتر می خواست دو اتاق برای او بسازیم. شماره حسابم را گرفت و مبلغی واریز كرد. آن شخص اصرار داشت خودش درست كند، اما دكتر گفت من وضعیت او را بهتر می دانم؛ خودتان بسازید. یك روز به دكتر گفتم آن شخص نمی گذارد خانه را كامل كنیم و گروه كه بخش عمده كار را انجام داده بود، مجبور شد برگردد. دیگر ادامه ندادیم. بعد از شهادت دكتر قضیه را برای همسرشان تعریف كردم. ایشان گفت یك روز ما خودمان رفتیم كوهپایه؛ گروهی را پیدا كردیم و كار خانه تام شد. /دوست دوران دانشجویی شهید

***

دكتر كم وزن بود، ولی انرژی زیادی داشت. به شوخی می گفتم دكتر مثل مورچه است و می تواند پنج برابر وزن خودش را بلند كند. اگر می خواستیم جایی را تجهیز كنیم، طوری همكاری می كرد كه اگر كسی او را می دید تصور می كرد نیروی خدماتی است. در راه اندازی كارگاه ها و تجهیزشان مشاركت می كرد. می رفت بازار، وسیله ای را كه مورد نیاز بود می خرید. وقتی پروژه به ایشان ربط داشت، همه كارهای اجرایی و مالی را خودش انجام می داد. اگر وارد امور مالی هم می شد، درست و حسابی كار می كرد.

***

علاقه مندی و پشت كارش سبب می شد كه نیروهای رشته های تخصصی دیگر هم جذبش شوند. یكی، دو جلسه با بچه های كشاورزی صحبت كردیم. خیلی زود كارشان به مبادله شماره تلفن رسید. اگر با متخصصان سازمان فضایی صحبت می كردیم، دكتر می گفت باید یك كلاس ویژه بگذارم تا ادبیاتمان را یكی كنیم. برای گردآوری افراد با تخصص های مختلف قدرت عجیبی داشت. با محوریت دكتر و معنویتی كه بر فضای كار حاكم می كرد، همه نیروها با تمام وجود كار می كردند./همكار شهید

***

دانشجوی دكتری بودم. وقتی پیش ایشان می رفتم، مثل معلمی كه بخواهد به بچه كلاس اول یاد بدهد، اگر اشتباهی می كردم گوشم را می پیچاند و می گفت این را می پیچانم كه یادت بماند! گوشم داغ و قرمز می شد و تا نیم ساعت می سوخت! اگر دانشجوی خانمی اشتباه می كرد با خطكش به دستش می زد./شاگردشهید

***

یك بار در دانشكده ولیمه دادند. همسرشان آبگوشت درست كرده بود. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هركس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. یكی از بچه ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم؛ چقدر هم صمیمی. اینهایی را كه تعریف می كنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمی گذاشت. وقتی سر كلاس درس بودیم، باید شش دانگ حواسمان جمع می بود. روی تمرین ها خیلی حساس بود. اگر كسی انجام نمی داد، جدی تذكر می داد. در عین حال اینقدر صمیمی بود. /شاگردشهید

***

یك سری از دانشجوها رفته بودند پیش دكتر عباسی از دكتر شهریاری چغلی كرده بودند كه دكتر شهریاری خیلی به ما فشار می آورد. درس ایشان واقعاً سنگین بود. جلسه بعد كه دكتر آمد، می توانست بگوید كه رفتید چغلی كردید، حالتان را می گیرم. به جای این كار آمد و عذرخواهی كرد! گفت معذرت می خواهم اگر كدورتی پیش آمده است./شاگردشهید

***

سالن عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه سر كلاس درس این را برای بچه ها تعریف می كنم، می بینم كه بچه ها اصلاً در مخیله شان نمی گنجد. وقتی كه ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت می خواهی خانه بگیرم؟ گفتم نه؛ خوابگاه خوب است. با لباس عروس از پله های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی استاد ما بود. ایشان با خانمشان، آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچك انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم راجع به مسائل هسته ای صحبت كردیم./ همسر شهید

***

در آن سوئیت یك صندلی نداشتیم كه پشت میز كامپیوتر بنشینیم. كامپیوتر را روی میز كوچكی كه قدیم ها زیر چرخ خیاطی می گذاشتند، گذاشته بودیم. پسر دكتر عباسی قرار بود به خانه ما بیاید. دكتر به او گفته بود اگر میایی، یك صندلی هم برای خودت بیاور. من فقط یك دانه صندلی دارم./ همسر شهید

***

اوایل زندگی، مخارج ما از طریق پولی كه از راه تدریس یا حق تألیف كتاب دكتر و نیز حقوق من كه با مدرك لیسانس در دانشگاه امیركبیر با ماهی 13500 تومان مشغول كار بودم تأمین می شد. در تمام این سال ها خودم را در اوج عزّت دیدم. نمی دانم این را چگونه بیان كنم. احساس می كردم خواهرم برادرم، اقوام و هركس كه به خانه من می آید، خیلی مفتخر شده كه به خانه من آمده است. این مرد مرا در زندگی غنی كرده بود. عشقش، محبتش، یگانگیش، خلوصش، نمازهایش برای من ارزش بود. این چیزها برای من ارزش بود و ایشان این چیزها را تام و تمام داشت. / همسر شهید

***

خیلی وقت ها كه بر اثر فشار فعالیت ها شب دیر به منزل می آمد، به شوخی می گفتم: «راه گم كردی! چه عجب این طرف ها!» متواضعانه می گفت شرمنده ام. رعایت اهل منزل را زیاد می كرد. خیلی مقید بود كه در مناسبت ها حتماً هدیه ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یك شاخه گل بود. با بچه ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امكان زمانی را به آنها اختصاص می داد. بچه ها به این وقت شبانه عادت كرده بودند. وقتی ساعت مقرر می رسید، دخترم بهانه حضورش را می گرفت. با پسرم محسن بازی های مردانه می كرد؛ بدون این كه ملاحظه بچگی یا توان جسمی او را بكند. به جد كشتی می گرفت و این مایه غرور محسن بود. /همسر شهید

***

صبح از منزل بیرون آمدیم. وارد اتوبان ارتش شدیم. همسرشان هم در ماشین بود. حدود 4، 5 دقیقه ای از منزل فاصله رفتیم. موتورسواری بمب را به آن سمت كه آقای دكتر نشسته بود چسباند. چند ثانیه نشد كه نگه داشتم و صدا زدم كه پیاده شوید. دكتر یك پایان نامه را مطالعه می كرد. فكر كنم همان روز جلسه دفاع داشت. كاملاً در فضای پایان نامه بود. زمانی كه گفتم پیاده شوید، حاج خانم در را باز كرد و پیاده شد. دكتر سرگرم مطالعه بود و عكس العملی نشان نداد. حاج خانم كه زود پیاده شده بود، خواست در را باز كند كه با انفجار مجروح شد. ایشان ضربه شدیدی خورده بود؛ از پا و سرش خون می رفت. تمام بدنش مجروح شده بود. آمبولانس آمد و ایشان را به بیمارستان فرستادیم. آقای دكتر درجا شهید شده بود./راننده و محافظ شهید

***

دكتر ماشین و راننده داشت. من هم با ماشین خودم می رفتم. آن موقع طرح زوج و فرد را اجرا می كردند. پلاك ماشین من فرد بود. گفت بیا با هم برویم. آن روز اتفاقی با هم همراه شدیم. 500 متر از اتوبان ارتش را طی نكرده بودیم كه با ترافیك ابتدای اقدسیه مواجه شدیم. راننده سرعت را كم كرد تا از منتهی الیه سمت راست به سمت دارآباد برود. یادم هست كه چند ثانیه قبل از انفجار یك چیزی از دكتر پرسیدم؛ برگشت و جواب داد. بعداً در نامه هایش كه می گشتم، دیدم بعدازظهر همان روز در دانشگاه شریف جلسه دفاع داشته. آن لحظه تز آن دانشجو را مطالعه می كرد. سرش به آن گرم بود. موتوری آمد و بمب را چسباند. من داشتم بیرون را نگاه می كردم. از پنجره سمت دكتر موتوری را دیدم. راننده متوجه شد و سریع نگه داشت. من آنتن بمب را دیدم. راننده داد زد برید بیرون. همان لحظه صدای مجید را شنیدم كه گفت چه شده؟ سریع پریدم كه در را برایش باز كنم. قبل از این كه بیرون بروم، دست مجید را دیدم كه رفت كمربند را باز كند. ظاهراً كمربند را باز كرده و برگشته بود تا در را باز كند. من هم رفتم در جلو را باز كنم. بمب خیلی بزرگ بود؛ یك چیزی مثل گوشی تلفن های سیار. آنتن بلندی داشت. خواستم در را باز كنم كه دكتر پیاده شود. دستم نرسید. منفجر شد. بمب طوری طراحی شده بود كه موجش به سمت داخل باشد. تمام موج روی مجید من منتقل شد. انفجار من را پرت كرد. سمت عقب ماشین افتادم. دردی احساس نكردم. فقط یك لحظه سوزش اولیه بمب را روی صورتم حس كردم. بعداً فهمیدم كه همه صورتم و موها و چشم و ابرویم سوخته. هوشیار بودم. آمدم بلند شوم، نمی توانستم. پای چپم خرد شده بود، ولی درد نداشتم. هر بار آمدم بلند شوم، می افتادم. راننده هم در همین حین بالای سرم آمد. گفتم من را ببر پیش دكتر. توی سر خودش می زد. یك عابر این صحنه را فیلمبرداری كرده است. با آرنج، خودم را روی زمین كشیدم. تنها دردی كه احساس كردم، وقتی بود كه خودم را روی آسفالت كشیدم. دستم پاره شده بود و گوشتش روی آسفالت كشیده می شد. به هر حال خودم را تا در جلو كشیدم. روی زمین بودم. دیدم كه دكتر روی صندلی نشسته. من چیز منهدم شده ندیدم. فقط دیدم كه سرش روی صندلی افتاده است. بعداً گفتند كه پای راست و دست چپ دكتر كاملاً از بین رفته بود. چون هوشیار بودم، می دانستم كه تمام شده است. خیلی دلم می خواستم می توانستم بالا بروم. می دانستم كه آخرین لحظه ای است كه او را می بینم. اگر این برانكاردی ها پخته بودند، یك لحظه من را بالای سرش می بردند. ولی دو تا پسر بچه بودند. به خودم گفتم اگر من امدادگر بودم، آن لحظه فكر می كردم كه این آخرین لحظه ای است كه این فرد می تواند بدن گرم عزیزش را حس كند. شاید خودم این پیشنهاد را می دادم كه می خواهی ببرمت تا بغلش كنی. ولی بچه بودند. از امدادگر پرسیدم دكتر شهید شده. خیلی بچه سال بود. گفت شما راحت باشید. گفتم به من بگو. گفت شما آرام باشید. گفتم بچه جان به من بگو. پیش خودم گفتم كه بچه است دیگر. می دانستم تمام شده است. دكتر به ملكوت پرواز كرده بود و من در اثر شدت جراحت، در حسرت دیدن چهره مجید، توسط نیروهای امدادگر منتقل شدم. / همسر شهید





موضوع :
شهید وشهادت ,  معلم ,  مختلف و خواندنی ,