تو كه از سختی و رنج دوران به دوران خویش خزیده ای تا برگرد عاقبت خویش بگردی و سر به تقدیر خویش سپرده ای تا خود را به رود خروشان خلق نسپاری، بپا خیز و خلق را شعر جهاد بیاموز تا از ماندن بگریزند و بر رفتن به پا خیزند.
تو كه از سختی و رنج دوران به دوران خویش خزیده ای تا برگرد عاقبت خویش بگردی و سر به تقدیر خویش سپرده ای تا خود را به رود خروشان خلق نسپاری، بپا خیز و خلق را شعر جهاد بیاموز تا از ماندن بگریزند و بر رفتن به پا خیزند.
تو كه می خواهی در خط انقلاب بمانی و تا رسیدن به قله پیروزی بروی و از چشمه سار توحید بنوشی، باید كه دوباره انقلاب كنی. انقلاب از «خود دیروز» به «خویش فردا» و از «فجور» به سوی «تقوا» و از «مرداب» تا «دریا» و از «زمین» تا «سماء» و از « خود» تا «خدا».
تو كه می خواهی اسیر «ظلم ظالمان» و «جهل جاهلان» و «كفر كافران» نشوی و در صحنه پیكار حق و باطل از ایمان دست نشویی و راه را تا رسیدن به فلاح بپویی، هر روز انقلاب كن. انقلاب از «عادات جاهلی» تا «خلق خدایی» و از «حالات حیوانی» تا «خلق آدمی». تو كه می خواهی توحید را از ابراهیم بستانی و در خط سرخ تاریخ بنشانی و با قیام محمد و علی و فاطمه و حسین تا روزگار حاضر بكشانی و همراه محرومان به قله فتح برسانی و از آنجا از قلب امام به سینه مردم، از دست مردم به سینه تاریخ بسپاری، باید خود را از چنگال شرك دیروز بازستانی و بر توحید امروز بنشانی و به درون جامعه بكشانی و تا برج آسمانی برسانی و به راه خدا بسپاری.
تو كه می خواهی همواره بر گردنكشان بتازی و بر ویرانه كاخشان امتی نمونه بسازی، باید كه ابتدا بر خویشتن بتازی و خودی نوین بازسازی.
تو كه می خواهی از لباس «حیوان ناطق» بدرآیی و خود را به جامه «انسان كامل» بیارایی و از «ابزار مولد» به سوی «انسان موحد» بگرایی، از «ظلمت خودبینی» به سوی «حكمت خودسازی» هجرت كن.
تو كه می خواهی در زنجیر اسارت «ماندن» نمانی و همراه كاروان «رفتن» بروی تا در خط «هدایت» به دروازه «انسایت» برسی و چون رسولان بشیر «فلاح» و «خداگونگی» شوی در قفس حقیر «بودن» نمان و از پوكی «ماندن» به پاكی «شدن» برو.
تو كه می خواهی ستون های كاخ جباران فرو اندازی و بر دروازه های شهر ستم برج رهایی بسازی و بر فراز قله تقدیر پرچم توحید بیاویزی ناقوس بیداری خویش را بنواز و آتش هیشاری خود را بیفروز.
تو كه می خواهی تا چون مرداب نباشی و همچون دریا بخروشی. از آفتاب نهراسی كه نور را بپرستی، بپاخیز و چونان نذیران، دل تیره شب را به خنجر سپیدی بشكاف تا در انفجار صبح تابش، خورشید را به تماشا نشینی.
تو كه می خواهی خلقی را از نیمه راه شرك و تباهی بازگردانی، و تقدیر امتی را از سیه روزی به پیروزی بگردانی، خود را بگردان و سرچشمه تباهی را در نفس خود بمیران.
تو كه می خواهی به سرنوشت خلق بیندیشی و در راه برقراری قسط و عدل بكوشی و بر دشمنان بشریت بخروشی از «خوداندیشی» بپرهیز و با «خودخواهی بستیز» و به «خودسازی» بپرداز.
تو كه می خواهی از دره های پلیدی و پستی گذر كنی و بر ستیغ كوه های تقوی و درستی نظر كنی و در معراج به اوج آسمان ایمان سفر كنی، از تن خاكی خویش گذر كن و بر روح خدا در خود نظر كن تا از «خود» به سوی «خدا» سفر كنی.
تو كه می خواهی بذر قیام را در كویرستان هر دیار بیفشانی و نهال انقلاب را در زمین هر ستمكده بنشانی، بذر «فلاح» را در تن خویش بیفشان و نهال وجود خود را در دشت «تزكیه» بنشان. تو كه می خواهی در رودخانه آدمیت جاری شوی و در خط تكامل انسانیت به خلق ارزش های نوین بپردازی، با زشتی ها بستیز و از كجی ها بگریز و با نیكی ها بیامیز.
تو كه می خواهی درخت انقلاب بر دهد و خون شهیدان ثمر دهد، دیوار اسارت بشكند و شكوفه عدالت بشكفد، شب جور برود و صبح نور بیاید، خود را از «دلبستگی به شرك»، به «پیوستگی با توحید» و از «وابستگی به خود» به «وارستگی تا خدا» بگردان.
تو پیامبران این عصری و باید مدینه ای دوباره بسازی، تو ابوذر نسلی، و باید بر مستكبرین زمانه بتازی.



موضوع :
مقالات ,