چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش

رنگ خون پاشیده بر آیینه ی احساس او

لکه های سرخ روی گوشوار مادرش

این دم آخر به یاد میخ در افتاده است

خانه را آتش زند با روضه ی پشت درش

لخته ها را پاک می کرد از لب خشکیده اش

زینب خونین جگر با گوشه های معجرش

برخلاف رسم سرخ کشتگان راه عشق

رفته رفته سبز تر می شد تمام پیکرش

با نظر بر اشک قاسم گفت: وای از کربلا

نامه ای را داد  با گریه به دست همسرش

روضه ی لایوم می خواند غریب اهلبیت

کربلایی ها چه گریانند  در دور و برش؟!

چشم امیدش به قد و قامت عباس بود

ایستاده با ادب ساقی کنار بسترش

 

پنجاه و هشت روز فقط صبر کرده ام

تا بهترین می علوی گردد این عنب

پنجاه و هشت روز به نخل وجود خود

آب از سرشک دادم و بر داد یک رطب

پنجاه و هشت روز فقط گفته ام حسین

تا  امشب از دلم حسن آید به روی لب

پنجاه و هشت روز به یا زینبم  گذشت

یک شب به یاحسن شده مثل هزار شب

پنجاه و هشت روز دلم صحن کربلا

امشب میان خاک بقیعم به تاب و تب

پنجاه و هشت روز بلای حسین و دل

حبّ حسن بلا و دلم غرق  مستحب

صلح حسن قیامت صد کربلا کند

زهرا برای گریه کنانش دعا کند...

التماس دعا




موضوع :
امام حسن مجتبی(ع) ,