تبلیغات
رهسپاریم با ولایت تا شهادت... - دل نوشته هایی در سوگ سید الساجدین علیه‏السلام
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

محکوم کردن توهین به پیامبر



ساخت کدصوتی صلواتی




ثبت لینک

کد لوگوی ما
ابر برچسب ها


دل نوشته هایی در سوگ سید الساجدین علیه‏السلام 

نویسنده: سید امیرحسین کامرانی راد

گوهر بقیع

روح الله حبیبیان
مولاى من! آسوده بخواب؛ آرام در كنار جدّ غریبت جاى گیر! مولاى من! شهادت تو هر چند بر آسمانیان و زمینیان ناگوار است و تشییع غریبانه پیكر فرسوده از عبادت تو هر چند دل‏ها را سخت مى‏فشارد؛ ولى كیست كه نداند عروج تو، پایانى است بر اشك‏هاى همیشه جارى‏ات و مرهمى است بر داغ دل سوخته‏ات كه سى سال در سوز و گداز بود.
مولاى من! آسوده بخواب كه مى‏دانم اكنون در حلقه عاشوراییانى... .

مویه كبوتران مدینه

مدینه داغدار است. بوى غربت و مظلومیت، كوچه كوچه شهر را در برگرفته و آسمان، غمبارتر از همیشه، به بقیع مى‏نگرد. خشت خشت خانه‏هاى كوچه بنى‏هاشم، ناله الوداع سر داده‏اند و كبوتران مدینه، مویه جدایى آغاز كرده‏اند، خاطرات سال‏هاى نه چندان دور، تازه شده است؛ خاطرات تشییع شبانه گل یاس رسول و تدفین غریبانه‏اش، خاطرات جسارت‏هاى بى‏شمار شیطان بر پیكر بى‏جان حسن علیه‏السلام و تشییع جگرسوزش، خاطرات وداع كاروان كربلا با مدینه در سفرى بى‏بازگشت... .
اكنون، آخرین یادگار حسین و بزرگ‏ترین حماسه‏سراى كربلا، غریبانه و مظلومانه به سوى بقیع تشییع مى‏شود و از «زینت عبادت كنندگان» فقط خاطرات جانسوز و مناجات‏هاى آسمانى‏اش بر جاى مى‏مانَد...

دریغ از بیست یار وفادار!

محبوبه زارع
روزنه‏اى سپید مى‏جویى. نه مى‏توانى كربلاى تازه‏اى رقم بزنى و نه سازش را مى‏پذیرى. در سفر حج، بیابان‏ها را درمى‏نوردى كه بنده‏اى از بندگان سردرگم، به تو اعتراض مى‏كند: «یابن رسول الله صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ! جهاد و سختى آن را رها كرده‏اى و به حج خود را سرگرم داشته‏اى!؟» تازه مى‏فهمى چه بر غربت خونین عمویت امام مجتبى علیه‏السلام گذشته است. دل را به بقیع مى‏فرستى و پاسخ مى‏دهى: «اگر بیست یار وفادار داشتم؛ جهاد از حج بهتر بود».

فرزند قرآن

صفحات صحیفه‏ات، ماوراى اندیشه‏ها را درمى‏نوردد. شمشیر همیشه برنده‏اى را از نیام بیرون كشیده‏اى كه از اقتدار آن، عالم به حقانیت وجودت اعتراف مى‏كند. حركتى را بنیان نهاده‏اى كه تمام اعصار و قرون را در همه مرزهاى عالم امكان در برگرفته است.
صحیفه تو، فرزند قرآن است و وحى آن از عرش كربلا نزول یافته؛ با واسطه جبرئیل صبر تو؛ اى شكیبایى محض!

كینه شیطانى

سال 86 هجرى است. ولید از محبوبیت تو سخت هراسان است و از شخصیت علمى و روحانى‏ات، مضطرب! نمى‏تواند روزگار بگذراند. باید چاره‏اى ساخت! هشام، كینه دیرینه‏اى از تو در دل دارد؛ كینه سالى كه در حج، تو مورد احترام مردم واقع شدى و كسى به او اعتنایى نكرد... دست در دست برادرش ولید، نقشه شوم دشمنى با تو را پایه مى‏نهد... نقشه تلخِ شهادت تو را... .

آسمان، مشتاق پروازت بود

مرور زمین تو را خسته نكند! شیعیان خود را بنگر كه با چه اضطرابى بر بالینت نشسته‏اند. اشك از دیدگانشان جارى است. پس از كربلا، آنچه ندیدى آرامش بود و آنچه نیافتى، مجالى براى فریاد. اما سكوت بلند تو نیز كربلاهاى مقدسى را در خود پرورانده است. شاگردانى كه بر بالینت نشسته‏اند، این را به اثبات خواهند رساند. به آسمان بنگر كه چقدر مشتاق پرواز توست!

ردّ نیایش‏هاى تو

میثم امانى
در سرودهاى بى‏پایان رود، در چك‏چك باران، در ترنم نسیم صبح، ردّ نیایش‏هاى تو جارى است.
هم‏گام با تسبیح دریا، هم‏نفس با اذان طوفان، هم‏سفر با اقامه موج، رد نیایش‏هاى تو پیداست كه طنین مى‏اندازد.
هستى، از زبان تو سخن مى‏گوید و اشك‏هاى نیم شبت، رازهاى مگوى آفرینش است كه برملا مى‏شود.
كعبه، اقتدا مى‏كند به مناجات تو و اندوه عاشورایى‏ات عرق شرم نشانده است بر پیشانى افق. صداى رعد و برق‏ها، خطوط خشم توست از بى‏وفایى زمانه؛ از جور زمان كه خواستند تو را در سكوت بنشانند؛ ولى خطبه‏هاى دمشقى‏ات را هیچ ابر سیاهى نتوانست بپوشاند. دعاى تو هنوز پشت سر قافله تشیع است و راز و نیازهایت در رگ‏هاى كاروان تاریخ، زنده؛ تاریخ را كلام آتش‏انگیز تو حركت داده و نیایش شورانگیز تو به تأمل واداشته است.

دعا براى تو یعنى...

سلوك تو، تعریف قرآنى انسان را به تصویر كشیده است؛ انسان كه نام قرآنى‏اش «زنده پرستنده» است و «هستِ خداپرست». دعا، براى تو یعنى مبارزه، یعنى لبه تیز واژه‏ها را درست روبه‏روى ظالمان گرفتن.
تو در كالبد مرده اجتماع، روح زنده نیایش دمیده‏اى و روى دیوار قلب‏ها، پنجره‏اى كشیده‏اى كه به سمت ابدیت باز مى‏شود. دعا، براى تو یعنى عشق، یعنى تجلى زیباترین گفت‏وگوهاى عاشقانه میان خالق و مخلوق. دعا، براى تو یعنى نیاز، یعنى سؤالى ناشناخته و مرموز در بن ضمیر آدمى كه تنها پاسخ آن در ملكوت خداست. دعا، براى تو یعنى پل میان زمین و آسمان‏ها، یعنى پیوند جسم و جان.

غروب قامت سجاد علیه‏السلام

محمد على كعبى
ما قالَ لا قَطُّ الاّ فى تَشَهُّده
لولا التشَهُدَ كانت لاءُهُ نعمُ
مدینه چگونه مهربان بى‏مثال خود را به خاك بسپارد و شاهد غروب قامت اجابت محض باشد؟
چگونه مى‏روى، اى كه پیشگاه كرمت از نفرت «نه» مُبَراست.
آرىِ تو چه بى‏نظیر هم‏آورد مى‏طلبید!

ادامه امام حسین(علیه السلام)

من آواره آن مسیر بحرانى‏ام كه كشتى، در محاصره زخم‏ها، اما در تدارك ساحل بود؛ سفینةُ النجاة بعد از پدر، با تمامِ وجود، مسافران را در آغوش كشید و با دست‏هاى در بند، فانوسِ دریایى را نشان داد.
آخرین بازمانده بر جاى بود تا زمان از حركت باز نایستد و زمین به دستِ مردمانش در عمق دره نابودى سقوط نكند.
رسالتِ اسرا از قلم نیافتاده بود. رمان عطش، ادامه داشت براى سیراب كردن نسل‏هاى بحران‏زده.
من آواره آن مسیرم كه در آن، تازیانه مى‏بارید و تو از میان آتش و خون، براى مأموریتى بزرگ، دوباره متولد شده بودى.
پس كربلا دوباره تأسیس شد و در تمامِ زمین‏ها و زمان‏ها مأوا گرفت.
تو، ترجمه لب‏هاى خاموش بودى و بیان بلندِ سرهاىِ بر نیزه.

بارانِ تازیانه خورده

اذان تفسیر مى‏خواست. نام‏هاى مقدس، كلماتى بیش نبودند آن زمان كه معانى، در ابعاد عصر خاموشى به شهادت رسیدند.
شام بعد از آن ظهرِ تاریخى، دیگر نه تو را و نه تفسیر نام‏هاى مقدس را فراموش نكرد. صداى تو هنوز بر كنگره‏ها مى‏پیچد.
اى باران تازیانه خورده، چه مقتدر از ضخامت چترهایى كه مردمان بر خاطره‏هاى خود كشیده بودند، عبور كردى و فریاد برآوردى:
انا ابن مكة و منى، انا ابن زمزم و الصفا... انا ابن محمد المصطفى... انا ابن على المرتضى... انا ابن فاطمة الزهرا...
صداى تو سبزینه آن گیاه عجیبى است
كه در انتهاى صمیمیت حزن مى‏روید. (سهراب)

آبرومندترین دست دعا

سودابه مهیجى
دست‏هایت، آن دست‏هاى آبرومند دعا، چون دو بال پرواز تو را با خود بردند؛ تو را كه آبرومندترین صداى نیایش بودى و هر لحظه پروردگار، به شوق شنیدن نجواى تو، به خاك تیره مهربان‏تر مى‏نگریست.
اینك، صداى فراگیر تو، خاموش مى‏شود و این صداى شهید، دیگر خواب سنگینِ شبزدگان را نمى‏آشوبد. واى بر خوابزدگان این هستى كه تو را در خلال این همه ندبه و نیایش، نشنیدند و به اقتداى ولایت روشنگرت، به سمت حقیقت سفر نكردند.
آه! این مناجات شبانه روز، از چشم‏زخم كدامین زهر كینه‏توز، به سكوت نشست؟ این نجابت سجاده‏نشین را كدام تنگ‏چشمى دژخیم تاب نیاورد كه وادارش كرد به هجرتى ابدى؟

با خطبه‏هاى رسواگر

آغاز تو، آغاز حنجره سخنورت در آن غروب اندوه بود كه پس از عشق، پس از سر به دارىِ آفتاب، در لاله‏زار پیكرهاى بى‏فریاد، وداعِ خورشید را دستى تكان دادى و آن‏گاه، در برابر شمشیرهاى گنه‏كار، در هیأت خطبه‏هاى ستم‏سوز، قیامت برپا كردى... ستون‏هاى هرزگى كفر بر سرش آوار شد و كلام افشاگرت هر چه ستم‏پیشگى را عریان و رسوا، بر خاك ریخت.

فرزند قرآن

اى آموزگار سجده و تسبیح! اى زیباترین حنجره پرستش! اى عاشقانه‏ترین الفباى مناجات! دستانت، ستون‏هاى هستىِ در آمده از آستین ولایت؛ صدایت زمزمه وضو ساخته از توحید است كه تمام زیبایى‏هاى هستى و تعبّد را در مكتب دعا ابراز مى‏كند.
اى فرزندِ صوتِ داودى قرآن بر منبر نیزه‏ها! دامان آبروى سجده‏هایت را به توسل در دست مى‏گیرم و اجابت لحظه‏هایم را از پروردگار مى‏طلبم به نام نامى تو... زینت خداپرستان!
«اللهمّ وَ لاتَرْفَعْنى فى الناسِ درجةً الاّ حَطَّطْتَنى عِنْد نَفْسى مِثْلَها...».

چشمان خیس مرثیه

محمد كاظم بدرالدین
چشمان مرثیه، خیس از تلخیادهایى است كه بقیع در دل دارد.
كار دیگرى از دستِ شعرهاى ما بر نمى‏آید؛ جز اینكه ضجّه بزنند در مقابل حكایات تاول زده. آه از این همه خنجر غم كه روح گلگون بقیع را پرپر كرده است!
آه از این همه فراق و اشك‏هاى بلورین و دل‏هاى زخم خورده بقیع!
نام «سجّاد»، شكوفایى دل سجاده‏ها و روشنایى بخش محفل خورشید است.
نام «زین العباد»، بر ارتفاع سجده مى‏درخشد.
بیایید، اى دفترهاى پرگریه احساس، اى واژه‏هاى مغموم، خود را برسانید به موسم گریه؛ پشت پنجره‏هاى بقیع.

زینت حماسه و خطبه

هركس تو را نشناخته باشد، انسانى متروك در بستر خزان‏زده مرگ است.
تاریخ را ورق مى‏زنم و فصلى را مى‏خوانم كه عاشورا در تو نفسى تازه كرد و راه افتاد تا شام؛ تا رسید به موسم خطبه؛ آنجا كه هیبت اقیانوس‏ها در كلامت جارى شد: «انا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنى، اَنَا بْنُ زمزم و الصفا».
و هزاران دریچه بهشتى، به یك‏باره از صداى دلنوازت گشوده شد. روبه‏روى عباراتت، یزید، قامت منحوس ذلت بود و تندیس ناپاك ستم.
عاشورا را تو به اهتزاز درآوردى تا كاخ گستاخى‏هاى شام، ویرانه بر باد رفته ابدى باشد. شام، نعشى سیاه در دست شب‏پرستان بود كه واژه‏هاى بیدارگر تو آمدند و صف خواب آلوده آنان را شكستند.
شام، بر درگاه غفلت ایستاده بود كه بوى درود و عود، از خیمه‏هاى سوخته عاشورا را به مشامش رساندى.

زین العباد

آن‏گاه كه بر تپه وعظ نشستى، سرنوشت خون‏هاى عاشورا در بالاترین مرحله، تماشا شد. آن‏گاه كه سخن گفتى، شام هلهله به ناگهانى از تأیید تو، به ندامت خویش رسید.
اگرچه عبایت بوى خاكستر كربلا مى‏داد، صلابت واژه‏هایت را كوه‏ها به حسرت نشستند.
اگرچه اشك‏هایت، هزاران دوبیتى عاشورایى و بر اندام نحیفت خط‏هاى زنجیر، خوانا بود، قدرت بیان تو، شام را به چشیدن رسوایى‏ها واداشت.
امروز، در كنار این همه تحسین، تقویم، سوگوار كوچ توست.
یا زین العباد!

زینت عابدان

رزیتا نعمتى
بدرود، اى زینت عبادت‏كنندگان!
سجاده‏اى كه آبشار سجده‏هایت را در آن مى‏ریختى، براى معراج آماده است. این‏بار دیگر از معراج به تنگناى زمین باز نخواهى گشت؛ كه زمین، سجاده‏اى به زیر پاى توست براى پرواز تا ابدیّت.
بغضى گلویم را مى‏فشارد و به ذرّات سمّى مى‏اندیشم كه در رگ‏هاى تو، ناگزیر به گردش درآمده‏اند؛ تا وسیله دیدار تو با حضرت دوست شوند.

خسته از زخم‏هاى عاشورا

مناجات تو، تفسیر راهى بود كه تنهایى‏ات را در اسارت خیمه‏ها رقم مى‏زد... و امروز، روز آخر مناجات توست؛ زیرا سرنوشت ابر گریه‏هاى تو، بالا رفتن بود براى پیوستن به خاطره على اصغر... . بدرود، على بن الحسین! خداوند، قالیچه سلیمانى سجاده‏ات را براى رسیدن به پایان ماجراى فراق آماده كرده است.
عرفان تو، میوه شكفته در حادثه كربلاست بر قامت آزرده و رنجور دلت.
راز و نیاز تو، طى درجات عشق است؛ آن هنگام كه تنها شانه‏هاى مسجد، بار غربت تو را بر دوش مى‏كشند.
روایت فراق تو را تنها ستون‏هاى ادعیه طاقت دارند تا بناى عاشقى را استوار نگه دارند.
سفر تو، خبر ناگهانى رهایى‏ات از بند اسارت جسمى است كه روح بلندت را توان كشیدن نداشت.
اینك، تمام كلمات صحیفه صف كشیده‏اند تا بر پیكر غریب تو نماز بگزارند. تو، سال‏هاست در ارتفاع زخم‏هاى عاشورا به كوچ مى‏اندیشى.

... و به هم‏سفران آسمانى‏ات پیوستى

شب‏هاى سرشار از ناله‏هاى مناجاتت به پایان رسیده‏اند و زمان در سكوت نفس‏گیر خود، به تنهایى فراق تو مى‏رسد و تو به وصال جاودانه عشق.
دیگر تمام شد نفس‏هایى كه وادى به وادى، در پى گم‏شدگان خویش، زنجیر در پاى طى كردى و به گریه رسیدى.
دیگر تمام شد، خون گریه‏هاى سجاده عُزلت. آن همه بر آتش بودن و نجوشیدن، مثال صبرى بود كه طراح عاشورا، سهم تو را در آن قرار داده بود.
اینك، پایان ساعات امتحان مردانگى توست؛ گرچه عمرى است وصیت خود را به گوش سجاده‏ها زمزمه مى‏كنى و صحیفه مى‏سرایى.
اكنون، دفتر خاطرات نینوا، با پرواز تو به فصل آخر مى‏رسد؛ بشتاب كه بیست سال است هم‏سفران آسمانى‏ات تو را انتظار مى‏كشند، یا على بن الحسین!

رسالت حسینى

معصومه داوود آبادى
سلام بر تو كه طوفان‏ى‏ترین روز زمین را در خیمه‏هاى تب، تاب آوردى تا رسالت حسینى‏ات را به انجام برسانى!
اى آقاى رودهاى جهان! زلال چشمانت، جاده‏هاى پیش رویمان را خورشید مى‏شود.

هم‏نشین «صحیفه»ات هستم

صحیفه‏ات را ورق مى‏زنم و سطر سطر تابناكش را به ستایش مى‏ایستم. مى‏شناسمت؛ با سجده‏هاى بسیار و نیایش‏هاى طولانى.
اى سجاد سجاده‏هاى عشق! پنجره‏ها، سیاهپوش رفتنت، ثانیه‏ها را به مرثیه نشسته‏اند و زمین، كوچ كبودت را بر سینه مى‏كوبد.
از تو كه مى‏گویم، پرنده بى‏قرار جانم، آرام مى‏گیرد. زلزله‏ها، تاروپود خاك را رها مى‏كنند و فرومى‏نشینند. مدینه، دقایق فراقت را در گوش بادها مویه مى‏كند و مى‏گرید.

اگر تو نبودى...

اگر تو نبودى، ما بر پلكان این همه گرداب، كدام دستاویز را به توسل مى‏جستیم؟!
تویى كه نامت، دل‏هاى گره‏خورده‏مان را به گشایش مى‏خواند.
تویى كه چشمان روشن و جهان‏گسترت، كابوس تاریكى را از خاطرمان مى‏زداید.
تو فرزند آن بزرگى كه رد قدم‏هاى عاشورایى‏اش، همچنان در كوچه‏هاى جانمان باقى است.
ما را كه سوگوار توایم، دریاب!

كاشكى شاعرى بودم

مهدى خلیلیان
حشمتِ «هشام» نیز راست نبود؛ كه انبوه عاشقان خدا و ازدحامِ دست‏ها، راه را بر او بسته بود. باید نظاره‏اى رخ دهد، تا خاك، كیمیا شود. باید دل از عشق بلرزد؛ باید عشق بورزد... .
ناچار در كُنجى نشست و از ابهّت پوشالى‏اش طَرْفى نبست! در دل مى‏گریست و مردمان را مى‏نگریست. پیشواى چهره بر خاك سایندگان آمد؛ زینتِ عبادت پیشگان، با دلى زلال و صاف، به مسجد الحرام، براى طواف. و طواف كنندگان، راه دادند به زین العابدین... و هشام از شرم، فرو رفت در زمین، خشمگین، با نگاهى سنگین و دلى سنگى و غمین.

او را نمى‏شناسم!

«فرزدق» روىْ تُرُش نمود و قصیده‏اى به بلنداى تاریخ در مدحت امامش سرود، كه پاره‏اش زخمى بر دل هشام بود. او غبار غربت و تحریف از حقیقت و زیبایى زدود؛ هر چند فرجامش، جز زندان نبود!
امام، پس از استلام و استعلام از احوال فرزدق، صله‏اى بهرش فرستاد؛ اما او پیام داد:
ـ اشعارم فقط و فقط از آنِ خدا و پیامبرش بود.
حضرتش نیز اخلاص وى ستود و راستى‏اش تصدیق فرمود. و دیگر بار، صله باز فرستاد و سوگندش داد...؛
ـ ما از تبار نیكى و احسانیم و پس گرفتن عطاهامان را، روا نمى‏دانیم.
فرزدق، دیگر چیزى نگفت؛ فقط چیزى شبیه عشق در دلش شكفت و «صله» را پذیرفت.
تو را مى‏شناسم من اى عشق!
كاش شعرى مى‏سرودم! كاشكى مثل فرزدق بودم! افسوس عمرى، روى به دیگران آوردم و از كسانى كه خود به بخشش خدا نیازمندترند، ابراز نیاز كردم!

على جان!

راست گفتى: چه فراوان مردمان كه جز از پروردگار، عزت طلبیدند، اما جز خوارى ندیدند! و قصد برترى كردند و پست گردیدند.
چه خوب تو را مى‏شناسم و خاستگاهِ خواهش‏هایم را، كه همان در خواستگاه توست؛ همان كه لحظه ـ لحظه رُخم بر خاك مى‏نهد، نه بر آستانِ هر كه از او درخواست شود. اى داراى دارندگان؛ اى آفریدگار آفریدگان و اى بخشنده مهربان!
كاش همزادت بودم؛ اى همراه شب‏هاى بى‏نوایان مدینه! اى ناشناس‏تر از آینه! هیچ‏كس تو را ندید و فریاد سكوتت را نشنید. هماره بر تو آشفتند و هرچه مى‏خواستند، گفتند... اما تو؛
ـ همراهم بیایید... آن ناسزاگو را دیدید؟ دوست دارم حرف‏هاى من به او را نیز بشنوید.
یارانت بر تو گمان بد بردند!
ـ مى‏آییم؛ ولى كاشكى پاسخش را، همان هنگام مى‏دادیم!
مى‏دانم در دلت برآشفتى، اما چیزى نگفتى، اى زین العابدین!
«وَالْكَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنْ النَّاسِ وَاللّه‏ُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ».
و همراهانت شرمگین از بدگمانى به یگانه حجت خداوند در زمین... و آسمان به زمین رسید براى او، كه فراخواندى‏اش! شتابان به عزم ستیز، از خانه بیرون زد و نزدت آمد؛
ـ دقایقى پیش، نزدم آمدى و حرف‏هایى زدى... .
هنوز پر شور و شر مى‏نمود و مثل آتش زیر خاكستر بود؛ اما آرامش فرمودى:
ـ اگر آنچه گفتى، در من است از خدا آمرزش مى‏طلبم؛ وگرنه، پروردگارت بیامرزد.
نرمشت نرمش كرد و آرامشت، گرمش! عرق از سر و رویش مى‏بارید، وقتى پیشانى‏ات را بوسید؛
ـ من ـ خود ـ به آنچه گفتم، سزاوارترم!
اگر بیمار بودى، چرا مسمومت كردند؟
هرگز تو را بیمار ندیدم... در كربلا نیز دردت از خدا بود، تا بمانى؛ تا شامِ شامیان شب‏پرست و شب‏زدگان سرمست را برآشوبى! اگر بیمار بودى، كدامین كس رویاروى پنج ناپلید؛ همچون: یزید و ولید مى‏ایستاد و آنى، به ظلم‏پذیرى تن نمى‏داد؟
اگر بیمار بودى، چرا مسمومت كردند؟
اگر بیمار بودى، چرا تحملت نكردند؟
اگر بیمار بودى، چرا صحیفه‏ات را، تاب نیاوردند؟
... ستایش خدا را، طلب رحمت براى پیروان انبیا، در طلب حاجت‏ها، دعا هنگامِ سختى و مشكل شدن كارها، طلب رفع اندوه‏ها، در عذرخواهى از كوتاهى در اداى حقوق بندگان خدا و... درمان تمام دردها، هر زمان و هر مكان در پرتو دعا، با خدا.
اگر بیمار بودى، چه كسى نشان از آن بى‏نشان مى‏داد و دستان سرد ما را در دستان زیارت و شفاعت شما مى‏نهاد؟

سرشار از عطر صحیفه

عباس محمدى
صحیفه سجادیه را كه مى‏گشایم، عطر تو، دنیاى كوچكم را پر مى‏كند و اشك‏هایم بوى دعا مى‏گیرند.
ستاره‏هاى بى‏فروغ اشك‏هایم، مرا گریه مى‏كنند در روزهایى كه داغ ندیدنت به آتشم كشیده است.
كاش من هم از روزهاى امامت تو گذشته بودم!
كاش تنهایى‏ام را بر شانه‏هاى صبور و مردانه‏ات مى‏گریستم! كاش تو بودى و مرا از دل این شب‏هاى بى‏ستاره، به خورشید مى‏رساندى!
جهان هنوز تشنه امامت توست.
جهان هنوز به یمن دعاهاى باشكوه تو، برپاى ایستاده است.
كاش دنیا را با عطر تو شناخته بودم! كاش ستاره‏ها، رد پاى تو را برایم مى‏خواندند تا به سوى آرامش قدم بردارم!

پیامبر كربلا

فاطره ذبیح‏زاده
تقدیر بود تو بمانى تا كربلا در كربلا نماند و عاشورا در پشت دیوارهاى زمان زندانى نشود.
در تمام این بیست سال، تو سفیر لحظه‏هاى عطشناك واقعه و پیامبر آیتى مانده‏اى كه بر گلوى بریده بالاى نى، وحى شد!
در تلاطم قطرات اشك تو، هنوز كاروان ماتم‏زده اسیران، جارى‏اند و در دل اندوهگینت، هفتاد و دو پیكر غرق خون، مرثیه مى‏خوانند.
وقتى داغ آن همه مصیبت از دیدگان معصوم تو سرازیر مى‏شود و ناله‏هاى دردمندت فراگیر، تمام آب‏هاى دنیا، مبلّغ پیام كربلا مى‏شوند و كودكان شیرخوار، پرچم‏دار حماسه روشنگرى.
عناصر دنیا به چشم برهم زدنى، در هیئت سفیران حسینى جلوه مى‏كنند و سایه‏سار درختان، هیكل‏هاى سیاه‏پوش عزا!
با این همه، چه باك از آن‏كه خلفاى جور، پیامبران واقعه را به جرعه‏هاى زهر میهمان كنند؛ وقتى تو از تمام چشمه‏ها، چشم گریان براى عاشورا ساخته‏اى و در تمام سینه‏ها، بذر عشق حسین علیه‏السلام را پراكنده‏اى!

در حسرت نسیمى از صحیفه‏ام

امشب، بى‏اختیارتر از همیشه، شمع دیدگانم را پشت میله‏هاى سرد بقیع، روشن گذاشته‏ام، تا شاید حرارت دعاهاى شبانه سید ساجدین، در من كارگر افتد و سوز نیایش‏هاى دردمندش، چهار ستون این قلب معصیت‏زده را بلرزاند.
به راستى آیا میان این لب‏هاى ترك خورده از عصیان و دیدگان باران ندیده من، با آن سوز و گداز برخاسته از سینه و چشمان سرخ از ردپاى اشك او نسبتى هست؟
آیا انتهاى سرگردانى مكرّر روزهایم با كمان پرشكوه سجده‏هاى همواره او، تلاقى خواهد كرد؟

كاش شیعه تو باشیم!

دلواپسم؛ نكند راه و رسم زندگانى‏ام با سیر و سلوك عارفانه و والاى شما، چون دو خط موازى فاصله‏دار بمانند و من از سر جهل، خود را شیعه شما بپندارم؟!
چگونه شیعه‏ام بخوانند، وقتى ردّ انبان‏هاى شبانه طعام براى فقیران و درماندگان مدینه، بر شانه‏هاى شما، حجت بر من باشد و من از حال همسایه دو خانه آن سوترم بى‏خبر باشم؟!
آیا مرا به حریم پاك شما تقربى خواهد بود، آن‏گاه كه زینت بندگان خدا از سر احترام به مادر، از دست بردن به لقمه‏اى كه مادرش به آن میل نموده پرهیز دارد و من به روزگار پیرى و درماندگىِ والدین خود پشت كرده باشم؟!
مى‏دانم، شیعه شما نیست آن‏كه كردارش را با شما نزدیكى و انسى نباشد! پس به مدد دعاهاى خالصانه‏تان، خواهم آویخت به دستگیره ایمانى كه در سرسراى صحیفه‏ات برافراشتى.
در زبور آل محمد، گفتى «نجات مؤمن در سه چیز است؛ نگهدارى زبان از بدگویى و غیبت مردم. پرداختن به كارى كه براى دنیا و آخرتش سود دارد و گریستن زیاد بر خطاها و لغزش‏هاى خود».
اینك به بركت دریچه‏اى كه گشودى، آستان بندگى و سراى رستگارى نزدیك است و راه رسیدن هموار!

آخرین نماز

حسین امیرى
دلم آتش گرفته، زخم جگرم آواز مى‏خواند، سر فریاد دارم.
این منم؛ همو كه جدش خاتم پیامبران است و پدر و مادرش بهترین آفریدگان. من، زاده على مرتضایم؛ زاده حسین، سرور جوانان بهشت. اى زمین، شاهد باش كه پاهایم قصه غل و زنجیر راه كوفه و شام را با تو گفته‏اند!
اى زمان، شاهد باش كه غریب‏ترین دوران شیعه را با تو گذرانده‏ام؛ زمانه‏اى كه جز دعا و نماز، راه هر چیز را بر من بسته بود؛ لاجرم، دعایم را شمشیر كردم و با شامیان درافتادم.
جگرم مى‏سوزد؛ انگار حتى هواى این شهر، جز آتش برایم ندارد! مى‏خواهم آخرین نماز را بر پا دارم؛ مانند پدرم كه او با بدنى پرخون نماز خواند و من با جگر لخته لخته از خون.
ورود كاروان اسیران آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به كوفه

رسواگر بیدادگران عاشورا

سمیه سادات منصوری
جاودان‌ترین صداها از گلوی تو برخاست و پژواك آن تا ابد رسوایی خون‌خواران اموی را در گوش زمان تكرار می‌كند. سفاكان اموی، در این خیال خام به‌‌سر می‌بردند كه با فاجعه كربلا، پیام عاشورا را خاموش كرده‌اند، اما پیام حماسه كربلا در دفتر سترگ تاریخ پایدار خواهد ماند.
«فریاد گلبرگ‌های پرپر شده عاشورا از لبان تو بر آمده و برای همیشه در مشام تاریخ می‌چرخد و تعفن آن جور و ستم را جار می‌زند».[38]
جان باختن در راه سردار عشق برایت سهل بود و زنده ماندن سخت، اما مشیت الهی بیماری را برایت رقم زد؛ باید می‌ماندی و با یاری عمه‌ات زینب(س) وجدان خفته مردمان را بیدار می‌كردی.
مبارزه با ستمگری، ریشه در روح آسمانی‌ات داشت، با فشار و اختناق حكام جبار، دستانت را به‌سوی آسمان برداشتی و شِكوه‌ات را در ظرف مناجات و دعا ریختی و فریاد زدی: «فرمان خداوند تعطیل شده، كتاب خداوند متروك گشته و سنت‌های رسول خدا(ص) به‌دست تحریف سپرده شده.» همه مبهوت این همه شجاعت و ابهت كه تو كیستی؟ «من فرزند مكه‌ام و منا، فرزند زمزمم و صفا، فرزند آن كسی هستم كه به معراج رفت و فرزند فاطمه زهرا(س)».
اذان دادند تا به سكوت وادارت كنند ... اشهد أنّ محمداً رسول الله... . «ای یزید! محمد جد من است یا تو؟ اگر گمان كنی جد توست، دروغ گفتی و كافر شدی و اگر جد من است، چرا خاندان او را كشتی؟»
با فریاد «القتل لنا عادهُ و كرامتُنا الشهاده»، تشت رسوای یزیدیان را از بام قصر شیطانی‌شان فرو انداختی، گوش‌ها هنوز صدای آن را از پس قرن‌ها آشكارا می‌شنود.
قیام هره، توابین، مختار و ده‌ها خون‌خواهی دیگر، ثمره افشاگری‌هایت در كوفه و دمشق و مدینه بود؛ اما قیامی هنوز هم برپاست و آن قیامتی است كه در دل شیعه شعله كشیده است و هرگز خاموش نخواهد شد.

مظهر تقوا و شجاعت

شهادت چهارمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت، بزرگ مرد میدان صبر و مقاومت و مظهر تقوا و شجاعت، حضرت امام زین العابدین، سیدالساجدین علیه‏السلام ، بر شیعیان و همه کسانی که در راه اعتلای ارزش‏های انسانی و الهی، تحمل مشقت می‏کنند و رنج‏ها و دردها را برخود هموار می‏کنند تسلیت می‏گوییم و از روح بزرگ آن امام عظیم‏الشان طلب کمک می‏کنیم.

پیشوای عابدان

شهادت چهارمین برگزیده الهی، سلاله پاک پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، ذرّیه علی علیه‏السلام و زهرا علیهاالسلام و فرزند سیدالشهدا علیه‏السلام حضرت امام زین‏العابدین علیه‏السلام امام صابران و پیشوای عابدان را به شیعیان واقعی آن حضرت تسلیت می‏گوییم. و آرزو می‏کنیم همه ما در دنیا و آخرت جزو پیروان راستین آن بزرگوار به شمار آییم.

ستاره‏ای تابناک

امروزغمی بزرگ و جانکاه در خود نهفته دارد، روزی که در آن آزادگان و حق‏طلبان به سوگ مردی بزرگ از تبار رسولان و پیامبران و منادیان حق و عدالت نشستند و در رثای امامی مظلوم زانوی غم در بغل گرفتند و اشک ماتم ازدیدگان نشاندند. آری، آنان در عزای از دست دادن ستاره‏ای تابناک از منظومه ولایت و امامت، یعنی امام زین‏العابدین علی‏بن الحسین علیه‏السلام ، اندوهناک و غمناکند. ما نیز در سالروز شهادت آن امام همام به سوک می‏نشنیم و شهادت آن بزرگوار را به شما پیروان و شیعیان بزرگوار آن حضرت تسلیت می‏گوییم.

الگوی عبادت

شهادت چهارمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، حضرت امام زین‏العابدین علیه‏السلام ، الگوی عبادت و خداپرستی، سجاده نشین نیمه شب‏ها بر درگاه حضرت دوست و خلوت گزین بارگاه کبریایی، راز و نیاز کننده عاشقِ پیشگاه الهی و دلداده آستان آن یار یگانه، را به شما دوستداران، پیروان و عاشقان و عارفان آن حضرت تسلیت می‏گوییم. امید که همگی از یاران و شیعیان مخلص آن امام همام باشیم.

تجسم تقوا

امروز تقوی و پرهیزگاری، خویشتن داری، غلبه بر تمنیات نفسانی، خشیت الهی، خضوع در پیشگاه خداوندی و دیگر صفات پسندیده عزادار از دست دادنِ دارنده و نمونه عینی این صفات، حضرت سیدالساجدین، امام زین‏العابدین علی‏بن الحسین علیه‏السلام اند بزرگ مردی که واژگان از توصیف وجود آن بزرگوار ناتوانند. شهادت این تندیس پارسایی و آزادگی را به شما دوستداران و پیروان صِدّیق آن حضرت تسلیت عرض می‏کنیم.

نوحه در رثای سید الساجدین(علیه السلام)

شهادت حق الیقین است
عزای زین العابدین است
این ناله ی روح الامین است
وا اماما واشهیدا
دُردانه ی حسین مظلوم
چهارمین امام معصوم
از زهر کین گردیده مسموم
وا اماما واشهیدا
این وارث خون و قیام است
اسیر کربلا و شام است
زخمی سنگ لب بام است
وا اماما واشهیدا
مدینه شد کرب و بلایش
زهرا شده صاحب عزایش
به یاد زخم ساق پایش
وا اماما واشهیدا
سر پدر به نیزه دیده
تلاوت قرآن شنیده
از ساق پایش خون چکیده
وا اماما واشهیدا
بر پیکرش نشانه دارد
آثار تازیانه دارد
داغ گل ویرانه دارد
وا اماما واشهیدا
مدینه می گرید ز داغش
مرغ دلم گیرد سراغش
سراغ قبر بی چراغش
وا اماما واشهیدا

منابع:

ماهنامه اشارات، ش105
ماهنامه اشارات، ش116
ماهنامه گلبرگ، ش14

منبع:www.madayeh.com